السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : اسماعيلى )
216
بايدها و نبايدها در رفتار و كردار قضات ( فارسى )
در هنگام صبح . راهبى كه در دير زندگى مىكرد مشاهده نمود كه زنى در كنار دير نشسته است . از او پرسيد : تو كه هستى و اينجا چه مىكنى ؟ آن زن پاكدامن ماجرايى را كه بر سرش آمده بود براى راهب بازگو نمود . آن راهب دلش به حال اين زن سوخت . و او را به دير خود دعوت نموده و پس از معالجه و مداواى وى . او را در آنجا سكونت داد . آن راهب . داراى يك فرزند بود كه با او در دير زندگى مىكرد . او از آن زن خواست تا از فرزندش نگهدارى نمايد و با آنها در دير زندگى كند . اين راهب . كارگرى داشت كه مسؤوليت او رسيدگى به امور و رفع نيازهاى دير بود . اين كارگر پس از مدتى نسبت به اين زن تمايل پيدا كرده و او را به گناه و فحشا دعوت نمود . اما آن زن پاكدامن به اين مرد كارگر نيز جواب منفى داده و دامن خود را به گناه آلوده نساخت . اين كارگر پس از آنكه از برآورده شدن خواستهء نامشروع خود مأيوس شد . آن زن را به قتل تهديد كرد . اما آن زن در جواب به او گفت : هر كارى كه مىخواهى بكن . من به خواستهات عمل نمىكنم و دامان خود را به گناه آلوده نمىسازم . اين كارگر پس از مأيوس شدن از رسيدن به خواستهء نامشروع خود به سراغ فرزند صاحب دير رفته - و با سنگدلى تمام - او را به قتل رساند .